تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ ورمق دادی. تو بادست تهی با آن همه توفان بنیاد کن در افتادی.
تو
را با برگ برگ این چمن
تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جان
است
اشک من ترا بدرود خواهد گفتو نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است!
تو با خون و عرق ،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آنهمه توفان بنیاد کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ، دل بر کندن از جاناست! تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بیرحم بی باران. تو را این خشک سالی های پی درپی ، تو را از نیمه ره برگشتنیاران، تو را تزویر غمخواران، ز پا افکند! تو را هنگامه ی شومشغالان، بانگ بی تعطیل زاغان، در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش، که از آن سوی گندم زار، طلوع با شکوهش خوشتراز صد تاج خورشید است; تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت، تو با آن چهرهافروخته از آتش غیرت،
- که در چشمان من والاتر ازصد جام جمشید است، تو باچشمان غمباری،
- که روزی چشمه جوشان شادی بود،- اینک حسرت و افسوس ،برآن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من تو را بدرود خواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشق این خاک ِ از آلودگی پاکم. من اینجاتا نفس باقی است می مانم. من ازاینجا چه می خواهم،نمی دانم! امید روشنائی گرچه در این تیرگی ها نیست، من اینجاباز در این دشت خشک تشنه می رانم. من اینجاروزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی گل بر می افشانم. من اینجاروزی آخر ازستیغ کوه،چون خورشید. سرود فتح می خوانم، و میدانم تو روزی باز خواهی
گشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 16:9  توسط Tannaz Noezi
|
شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس کنید بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت بس کنید ای نگهبانان آزادی نگهداران صلح ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ موج خون است ایم که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون گر نه کورید و نه کر گر مسلسل هاتان یک لحظه سکت می شوند بشنوید و بنگرید بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است کاندرین شبهای وححشت سوگواری می کنند بشنوید این بانگ فرزندان مادر مردهاست کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست گر چه می دانم آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم بس کنید بس کنید فکر مادرهای دلواپس کنید رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید بس کنید
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:51  توسط Tannaz Noezi
|
من با کدام دل به تماشا نشسته ام آسوده مرگ آب و هوا و نبات را مرگ حیات را ؟ من با کدام یارا در این غبار سنگین مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟ در انهدام جنگل در انقراض دریا در قتل عام ماهی من با کدام مایه صبوری فریاد برنداشته ام ای!….؟ پیکار خیر و شر کز بامداد روز نخستین آغاز گشته بود در این شب بلند به پایان رسیده است خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم بر خک ریخته ست در تنگنای دلهره اینک خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟ فریاد های سوخته مان را در غربت کدام بیابان از سینه های خسته برآریم ؟ ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور کی چهره می نمایی؟ ای نور مبهمی که نمی بینمت درست کی پرده می گشایی ؟ امروز دست گیر که فردا از دست رفته است انسان خسته ای که نجاتش به دست تست
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:45  توسط Tannaz Noezi
|
مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ای با شما هستم این درها را باز کنید من به دنبال فضایی می گردم لب بامی سر کوهی دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم آه می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس دارد مشت می کوبد بر در پنجه می ساید بر پنجره ها محتاجم منهموارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند از شما خفته چند چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:44  توسط Tannaz Noezi
|
هزار سال به سوی تو آمدم افسوس هنوز دوری دور از من ای امید محال هنوز دوری آه از همیشه دورتری همیشه اما در من کسی نوید دهد که می رسم به تو شاید هزارسال دگر صدای قلب ترا پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم همیشه سوی تو می ایم همیشه در راهم همیشه می خواهم همیشه با توام ای جان همیشه با من باش همیشه اما هرگز مباش چشم به راه همیشه پای بسی آرزو رسیده به سنگ همیشه خون کسی ریخته است بر درگاه
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:42  توسط Tannaz Noezi
|
«چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟» من، میگشایم پیش رویش دفترم را گریان و خندان، بر میافرازم سرم را آنگاه میگویم که: بذری نو فشانده است تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده است
در زیر این نیلی سپهر بیکرانه چندان که یارا داشتم در هر ترانه نام بلند عشق را تکرار کردم با این صدای خسته شاید خفته ای را در چار سوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم من با بدی پیکار کردم «پژمردن یک شاخه گل» را رنج بردم «مرگ قناری در قفس» را غصه خوردم وز غصه مردم، شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیر باید میگرفتم بر من نگیری، من به راه مهر رفتم در چشم من، شمشیر در مشت یعنی کسی را می توان کشت!
در راه باریکی که از آن میگذشتم تاریکی بیدانشی بیداد میکرد ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود شمشیر دست اهرمن بود تنها سلاح من درین میدان سخن بود
شب های بیپایان نخفتم پیغام انسان را به انسان بازگفتم حرفم نسیمی از دیار آشتی بود.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:26  توسط Tannaz Noezi
|
بيا بريم شهر - کدوم شهر؟ - همون شهري که خُل بسيار داره - آي بله! - گشتِ ارشاد به من هم کار داره - آي بله! حرفِ زورش را ببين جادهي دورش را ببين هالهي نورش را ببين - عمو محمود مگر آزار داره - آي بله
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:37  توسط Tannaz Noezi
|
در تصاوير حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست و هيچ كس سوار بر اسب نيست! هيچ كس را در حال تعظيم نمي بيني!برده داري مرسوم نيست!در بين اين همه پيكر تراشيده شده حتي يك تصوير برهنه نيست! براي همه ايرانيان بفرست تا يادمان بماند كه چه بوديم و چه شديم
شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نشنيد ! . . . خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد! . . . سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ... آدم عاشق شيطان شد ! اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:37  توسط Tannaz Noezi
|